حساسیت فصلی!

یه مدتی ِ کلا به صدای گریۀ بچه حساس شدم!

أصلا صدای گریه زاری بچه رو که می شنوم دست خودم نیست...می ریزم به هم!

اون شب که آقای همسر مریض شده بود و برده بودیمش درمانگاه، همون اولاش که نشسته بودیم به انتظار اینکه نوبتمون بشه، یه بچه بی حال و داغون از تب و مریضی وارد مطب شد...کمی که گذشت از مقدمه چینی های مادرش فهمیدم که باید آمپول بزنه!

دخترک همون طور بی حال و لاجون وارد اتاق تزریق شد؛ مثل اینکه هنوز متوجه واقعیت أمر نشده بود... اولش با فریادهای کوچولو شروع شد اما کم کم تبدیل شد به جیغ های بنفشی که کل فضای مطب رو برده بود رو هوا...بعضی ها میخندیدند...یعنی لبخند می زدند...شاید مثل من یاد بچگی و کولی بازی های خودشون افتاده بودن و الان که بزرگ شده بودن همه چیز براشون خنده دار شده بود! اما من نمیتونستم بخندم!

با خودم فکر میکردم چی میتونه اون دخترک معصوم و بی جون رو وادار به کشیدن چنین جیغ های وحشتناک با چنین قدرتی بکنه؟!!

بعد از ویزیت آقای همسر و زیر سرم خوابیدنش اومدم بیرون یه کم قدم بزنم دیدم صدای گریه زاری یه بچۀ فینقول تر از قبلی میات...اولش فقط نگاه کردم...هی رفتم هی اومدم...انگار که بچه خودم باشه...آخرش نتونستم و رفتم جلو باب آشنایی رو با مادر و "ترمه" کوچولو باز کردم...به مادرش گفتم میخواین شما خسته هستین من نگه اش دارم؟ نمی خواستم از روی عصبانیت کاری بکنه...می ترسیدم...[آخه اون روز تو مترو دیده بودم که چطور مادری(!!!) جلوی چشم اونهمه آدم تو دهن دختر بچه نازنینش زد:-((( ]

ترمه، فسقل بچه ای که کمتر از دو سال داشت دستش شکسته بود و تو گچ بود و مدام تقلی میکرد که از دست مادرش فرار کنه و بدوه و این ور و اون ور بره!

خب نباید زمین می خورد و اون مدلی که اون راه میرفت (شما بخون می دوید) عین اردکایی که عجله دارن( :-)))) ) نمی شد که نخوره زمین! همین بود که مادرش رو کلافه کرده بود و خودش هم کلافه تر! باهاش حرف زدم...خندیدیم... باز تقلی و باز گریه و ...دم رفتنشون آروم شده بود... مطمئن شده بودم که مادر و پدرش باهاش بدرفتاری نمی کنند... آروم شده بودم... بای بای قشنگی کرد و رفت...

 

...و من باز گوشهام با شنیدن هر شیونی تیز میشه...و قلبم با شنیدن گریه هر بچه ای فشرده...

 

+ پست مرتبط

/ 11 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دل آرام

خیلی کوچولو هستن، گناره دارن... پدر و مادر ها مسئولن و چقدر بعضی ها بی لیاقتن برای داشتن چنین فرشته های کوچولویی

بوسه ی زندگی

شیون نگو که! [افسوس] یاد خاطره های خودم افتادم ، واقعن چرا اونجوری جیغ و ترس داشتیم! چرا انقدر برامون ترس ناکش کرده بودن ؟ چرا شصت نفر میریختن عین چیا ما رو میگرفتن تا یه سوزن بهمون بزنن؟ یا دعواکردنمون ؟؟ اون هیچی نبود فقط مثل نیش پشه و چند لحظه ای بود ...

مموی عطربرنج

منم از وقتی نی نی دار شدم اینطوری شدم...قبلترها به جنین های تو دلی حساس بودم الان رو نوزادا!

توت فرنگي

كامنت :دي

نینا

مثل این خاله خان باجیا چادر سرک گردم گ.شه چادر به دندون گرفتم به شیوه فیلم پهلوانان نمیمیرن میگم حُکماَ خبریه که اینجورشدی.دختر فرنگیس خانومم موقع حاملگیش اینطور بود[زبان] زبونم لال به گربه نگا نکنی بچت بشه پشمالوها

eli

. همین چندروز پیش بود مریض بودم رفتم سرم بزنم پسر یکی از دوستام آورده بودن دکتر اونم سرم داشت. اینقدر جیغ زد و گریه کرد نزدیک بود منم بشینم زار زار گریه کنم باهاش. اگه بچه خودم بود حتما گریه میکنم میگرفت. [دلشکسته]

نگین

یادِ یه صحنه ای که تویِ فروشگاه دیدم افتادم ! یه پسر بچه دور از چشم مامانش یه کلوچه برداشته بودُ بستش رو باز کرده بود . بعد مامانش پول خورد نداشتُ کلا یه ده هزار تومنی داشتُ اون خانومِ تو صندوق هم حاضر نبود پولشُ خورد کنه که اون بتونه پول کلوچه رو بده ! :| اونم جلوی همه ما یهو زد تو دهنِ بچشُ گفت چرا بازش کردی آخه ! ؟:| ینی به قدری من حالم دگرگون شد از اون صحنه که میخواستم پولِشُ حساب کنم . ولی ترسیدم گفتم با این حال مامانش الان یه دونه هم تو دهنِ من میزنه میگه مگه من فقیرم ؟ :)) ولی هنوز حالم بد میشه به اون صحنه و قیافه ی معصوم اون بچه فک میکنم :|

نگین

خانومِ صندوق دار که خیلی ریلکس اخمو نشسته بودُ با ده من عسل نمیشد خوردش :دی گفت من آخرِ وقتِ اداریمِ نمیتونم خورد کنم پولُ ! :| در حالی که من خودم تو صندوق رُ دیدم که پول بود که بهش بده ! :| کلا مشهد یه جوریِ . نمیدونم اومدی یا نه ولی فروشنده هاش معروفن به بد اخلاقی ! باید خیلی باهاشون سوِر برخورد کنی که پررو بازی در نیارن :دی