و باز این روزها و حکایت جوگیری های تکراری!

رفقای قدیمی میدانند که إصالتا جنوبی هستم!

آنجا زندگی نکردم، اما رگ و ریشه خودم، پدر و مادرم و اجدادم همه و همه به جنوب و آبادان و خرمشهر برمیگردد و همیشه این را با افتخار تمام گفتم و می گویم و خواهم گفت!

خاطره من از جنوب بیشتر بر میگردد به عید های نوروز دوران کودکی که دو هفته تمام را در باغ زیبای عمو جانم، در بریم آبادان می گذراندیم... خیلی خوش می گذشت... جنوب در بهار و خصوصا فروردین و اردیبهشت بهترین هوا را دارد و بعدش دیگر گرم میشود و داغ!

از همان سال ها هم برایم سؤال بود که چرا هر سال که میرویم و باز بر میگردیم و باز تا عید سال بعد که همه خانه عمو جان جمع بشویم، قیافۀ این شهر، "خرمشهر" هیچ گونه تغییری نمی کند! شما بگو یه واو که جا به جا بشود که نمیشود!

سال های اول سال های ابتدای بازسازی بود و جهاد و این حرف ها... بعد هم شد سال های آزادی و تمدن و گفت و گو بعد هم خدمتگزاری و مردم داری(!!) و در پی آن گرانی و ...دیگر وقت نشد خب!!

 

من بازیگوش اما، امروز هم که به جنوب سفر میکنم، در کنار پیشرفت های عرضی و طولی شهر های دیگر وطن ام اما "خرمشهر" را همانی میبینم که در کودکی میدیدم و دقیقا "همان"!!

با همان دیوار های فروریختۀ نصفه و نیمه... دیوار های سوراخ سوراخ و سیاه از دست نوشته های دوران انقلاب و جنگ... دیوارهایی که فرو ریختند که نقشه ایران... بماند! با همان کوچه های به هم ریخته و نخل های سوخته و بازار درهم برهم اش... با همان و با همان...

اما این روز ها که می شود همۀ کانال ها می شود خونین شهر و همه خرمشهر را وطن خود می خوانند و جمعیت اش را 36 میلیون(!!!)...و داد از قهرمانی و دلیری مردان و زنان آن روزگارش سر میدهند!

غافل از اینکه "داد" مردمان اکنون و الان اش را باید بشنوند که نمی شنوند!!

دریغ از یک خیابان درست و حسابی و بی دست انداز؛ یک فروشگاه شیک؛ یک فرهنگسرای درست و درمان؛ یک آب آشامیدنی گوارا؛ یک مرکز بهداشت و بیمارستان مناسب و ناقابل و در یک کلام دریغ از بازسازی و سازندگی و تمدن و مردم داری و خدمت گزاری!

دریـــــغ!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 22 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگین

اینقدر خیابونایِ سوسنگرد بد بود که من که تو ون بودم تو ماشین حالم بد شد از تکونای ماشینُ تا مدت زیادی دل درد شده بودم ! همش میگفتم بیچاره مردم اینجا ! من فقط چند ساعت اینجا بودم ولی اونا ...

فرشته

سلام خانمی...برای من که حدود شش هفت سالی بود که سالی ده الی پانزده روز خود خرمشهر بودم ...دیدن حال و روز مردم و خیابون ها و کوچه ها واقعا دردناک بود...آب شرب مردم که یکی از اساسی ترین نیازها بود به بدترین شکل ممکن ..خرابی خونه ها ..نبود جاده های درست...بخش درمان و ... گفتنی ها زیاده.... دیشب دقیقا داشتم به دوستی در مورد همین کمبودها و امکانات خرمشهر میگفتم..و افسوس و صد افسوس که...

مامان سمیر

الو؟الو ؟صدا ی منو داری ؟الو خاله ؟خاله جون ؟خوبی عزیزم ؟چرا من فک میکردم نیستی ؟چرا فک میکردم دیگه نمینویسی؟تازه کلیاتی توی دلم غیبتتو کردم ..که چی ؟بازی رفته سر کار تنبل شده دیگه حوصله نوشتن نداره ....چه ققققققققققققققققققققدر من عقب افتادم از نوشته هات ..برم بخونم ببینم چیا کردی ؟کجا بودی؟حالا اصل حالت خوبه ؟

admin

من با گلدونه موافقم چون اگه بحث به جز این بود ابادان هم باید به همون روز سابق میموند در صورتی که ابادان ماشالا شهری شده برا خودش

نیکو

اسکیس دیروزمون محلش تو خرمشهر بود و نخل های سوخته... طرح میدیم چرا نمی سازن؟:)) مامانت اینا خرمشهر هستند یعنی؟

ماهنوش

اتفاقا 2 سال پیش بود رفتیم خرمشهر واقعا قلبم درد گرفت دیوارهای سوراخ سوراخ رو دیدم! نمیدونم مردم اونجا رو میخوان دق بدن؟ چرا بفکر بهداشت و نشاط فکری مردمان اونجا نیستن! صرف اینکه بخواد یادگار بمونه که مردمان اونجا افسردگ ی بگیرن خیلییی نامردیه

گلابتون بانو

من دبیرستانی بودم که رفتم اونجا. اوضاع اصلا خوب نبود. متاسفم که هنوزم خوب نشده. حق این مردم این نیست.

ساحل

من چقدر جوابي كه به ... دادرو قبول دارم واقعا همينجوري صبوري و بزرگواري جنوبيا هميشه به ضررشون بوده كلا شهراي جنوب محروم واقع شده حالا خرمشهر كه ديگه جنگ زده هم هست يه چيزايي رو بايد به چشم ببيني تو جنوب واسه هيشكي قابل درك نيست

نگین

آره عزیزم من کلا وبلاگم دو سه بار عوض شد ولی فک میکنم اون زمانی وبلاگمو داشتی که به اسم آلبالو خانومی مینوشتم . نه ؟ [پلک]

نقطه چین

لینکید با افتخار وبلاگ زیبایی دارید منتر حضورتان