وختی روشن شد و صداش پیچید تو خونه, افتادم تو بغلشو انگار نه انگار از صب تا اون موقع تشنه به خونش بودم حتی!

از صب زود علاف بودم تا همین الان!آخه من که میدونستم این پسر من,آقای همسر من,عادت کرده به فنکوئلُ و این کارا ...بگذریم! بندۀ خدا خداییشم زیاد مقصر نبود خو؛ بیچاره کف دستشو بو نکرده بود که یه بارم که اومده بود کولر را بندازه, شیرفلکۀ آبش شکسته باشه و ...وااااای ینی یادم میات گُر میگیرم! قرار بود سه سوته رابیفته و من به درسم برسم اما زهی خیال باطل که بالکن رو ریختیم به همُ یه عالمه خرتُ پرت اومد تو خونه و خاکُ خُلُ بعدم معطل تأسیساتیُ بعدشم شستن بالکنُ...ینی من الان له له ام داااااااااااااااغون :-((

متنفرم از کولر آبی به خاطر همین کثیف کاریاشو خاکُ خُلی که وختی روشنش میکنی میریزه بیرونُ باید تازه اون موقع اول بدبختیت باشه:-| چار سال با فنکوئل حالشو میبردیم...البته ناشکری نمیکنم خدایا شکرتــــــــــــــــــ که بازم روشن شد حالا:دی

...وختی افتادم تو بغلش,در حالبکه عرقایِ صورتمو با بلوزش پاک میکردم, گفتم آقای همسر احساس پتُ متی دارم! چقدم که به هم میایم از اون لحاظ :دی

 

 

 

 

 

 

__________________________________________________________________________

بازیگوش نوشت: ینی ابدآ و اصلآ اگه حلال کنم اونی رو که امروز دید بازیگوش نیس, بعد اون وخ فک کرد یا حتی از ذهنش خطور کرد که بازیگوش داره درس میخونه :-B ؛آره خیر سرمممم قرار بود امروز هیچ جا نرم,فقط زبان بخونم! فردا کلۀ صبی باید برم تا ظهررر...الانم با این تن آشو لاشم باید بشینم وُیس هفتۀ پیشُ پیاده کنمو بخونم بازم خیــــــــــــــــر سرم

آهاااان راستی امروزااا دلم میخاستا وختی این ویدئو رو دیدم, همین بلا رو سر آقای همسر بیارم...ینی اصن عصبانیت تا این حد,خدا رحمش کرد فقط46362_garm.gif

ویدئـــــــــــــ ـــــویِ مربوطه,بسی عبرت آموز حتی:-B

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٢/۳٠ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط بازیگوش نظرات ()

تا حالا از این پستا نزاشته بودم, اما حالا خو عشقم کشیده و دیدم دوسی فا@طمه جونم دلش خواسته و اینا گفتم عسک خریدامو بزارم فیض دنیا و آخرتتون کامل شه؛باشد که رستگار بشم منمژه

بعد دیگه فقط اینم بگم اینکه گفته شد سنتی و این صوبتا خو فک نکنید یه وخ رفتم گلیم خریدم تنم کردم تو این گرمایِ تابستونی :دی از این مانتوهایِ تریپ هنرکی بگیم اسمشونو بهتره :دی خولاصه من یه چی خنک میخاستم و برام مهم بود منِ گرمایی که همیشۀ خدا روم به دیفال خیس عرقم, لباسم به تنم نچسبه و خنک باشه؛ این از این! گفتم عکسا رو دیدین نگید این کجاش سنتیه و اینا... آیکون روشنگری :دی

بعدم که حتمن حتمن یه سر به این فروشگاه(دُرُست) بزنید؛من خعلی وخ بود آقای همسر هی بهم میگف برووو؛آخه لباس کاراشونو از اونجا میخریدن و خعلی ناز بود:-)  اگه تا حالا نرفتید برید...واقعن اجناسش نسبت به قیمتاش و جنسش عالیه! بسیار هم باکلاس تشیف دارن حتی:دی از من که اشتراک گرفتن که برام فصلایِ حراجیشونو مسیج کنن؛اوه مای گاااد :دی

___________________________________________________________________________

بازیگوش نوشت: این خودش یه پست مفصل میخاتااااا اما بگم اینو که من قبل ازدواج بسیاااار راحت پسند بودمو فرتی خرید میکردم؛اما بعد ازدواجو خریدایِ عروسی و اینا یهویی از این رو شدم به اون رو!!! جل الخالق ینی! اینم از برکات ازدواجه گفتم بدونید به من خُرده نگیرید من بی تقصیرم 19482_eva.gif

 

ادامه جات عسکی...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٢/٢٩ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط بازیگوش نظرات ()

من فقط میخام بدونم شعور این همسایۀ نفهمی که صدایِ سیستمش داره کُله شاخۀ طبقمون رو میترکونه, چقده؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

_________________________________________________________________________

بازیگوش نوشت:مردم شب جمه ای میخان خوش باشن به قیمت سردرد دیگرون...

خیلی راحت بگم کوووف بشه که اینجور آرامش دیگرونو به هم میزنین...از وختی اومدم خونه احساس میکنم رو ویبره ام...تمام بدنم داره میلرزه...این نگهبان شاخه هم انگار حرفش خریداری نداره...

هعـــــــــــــــــی, خب شعور که زورکی نمیشه که...نمیفهمن :-||||

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط بازیگوش نظرات ()

تنها پیراهنِ تو میداند!

آنجا,

چه رازی از لذتِ لیمو خواب است...*

 

 

 

 

 

 

 

 

 

*سید علی صالحی

_____________________________________________________________________________

بازیگوش نوشت: بی خوابی همیشه هم بد نیست...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط بازیگوش نظرات ()

او که بی دلیل ,

مرا به آمدنِ آفتاب اُمید میدهد؛

ابلهِ دلسوز ِ ساده ای ست ,

که نمیداند

نومیدی، سرآغاز ِ داناییِ آدمی ست.*

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

* سید علی صالحی

___________________________________________________________________________

بازیگوش نوشت: از امید دادنایِ الکی متنفرم...همون موقع فک میکنم به اینکه مگه من چقددد بچه به نظر اومدم که باید به یه وعدۀ آبنبات چوبیِ تو، آروم بشم! اینجور دلداری ندیم به خدا سنگین تره :-|

پُستی مرتبط : +  :-)

 

ادامه جات...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٧ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط بازیگوش نظرات ()

داشتم با خودم فک میکردم؛ سوایِ مباحث فیزیولوژیک،اگر قرار بود ما به جایِ رحم مادر در جایی از بدن پدرها زندگی میکردیم،چه اتفاقی می افتاد؟؟؟

_ احتمالن تو همون هفتۀ اول حوصلشون سر میرفتُ سزارین میکردن!

_ کشویِ میزشون رو از طریق هل دادن با شکمشون میبستن!

_ اگه ویار میکردن که باعث بوجود اومدن قحطی میشدند!

_ اگه بچه تو شکمشون لگد میزد، اونا هم فورن توی سرش میزدند تا ادب شه!*

مردا میتونن از خودشون دفاع کننااا, البته که اگه دفاعی دارن عینک

 

*از کتاب مغزنوشت هایِ یک جنین(با کمی دستکاریِ ویرایشی:دی)

__________________________________________________________________________

بازیگوش نوشت:شما که یادتون نمیمونه اما من کلن باهوشم و خوووش قول؛اینه که یه سری عکس کتاب رو گذاشتم... سوالی بود جواب میدم,خصوصن درمورد عکس آخر که جای بحث زیاد داره گمونممژه

 

ادامه جات عسکی...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٢٦ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط بازیگوش نظرات ()

... بعد مدت ها بود که طعم سر کلاس نشستن رو چشیدم...

خیلی حس خوبی بود؛همۀ حواسم اولش به بچه ها و برخورداشون بود...بعضیا هنوز دبیرستانی بودن انگار:دی بعضیا اما خااانوم حض میکردی از حرف زدن و نظر دادناشون:-)

همش فلش بک میزدم به زمون خودمون و جزوه نوشتنامونُ بحث کردنامون سر کلاس؛ من اکثرن نفر اول بودم تو کلاس؛از هیچ تایمی برایِ ابراز عقیدم غافل نمیشدمزبان

کافی بود استاد سؤالی رو مطرح کنه بدون تلف کردن ثانیه ای میرفتم بالا منبر:دی خدایی خووووب اعتماد به نفسی داشتم و (دارم البته:دی) تو ابراز عقیده و نظرم! یادمه سر کلاس مکالمه هم که میرفتم استاد میگف همین که جرات داری راحت حرفتو بگی و از جو کلاس یا استاد واهمه و خجالتی نداری،یکی از دلایل پیشرفتته! دیروز سرکلاسِ جامــ ــع شناســ ـــی ادبیات بودم و بحث حافظ و اهمیتشو این صوبتا بود...استاد اول خواست که همه نظر بدن و ذهنشون درگیر شه...یکی از دخترا عقب نشسته بود و هی در فواصل مختلف, دستشو میبرد بالا و با اعتماد به نفس حرفشو میزد...بدجور منو یاد خودم مینداخت...شالش آبیِ...

____________________________________________________________________________

بازیگوش نوشت: دیروز با آجی رفته بودیم الزهرا...باز دلم درس خواستُ بحثُ امتحانُ نهارایِ دسته جمعیُ ولو شدن تو محوطۀ دانشگاهو خنده هایِ ریز ریزُ خولاصه همی جوری فرتُ فرت دلمون خواست! تو سلف که بودیم دلم میخاست برم بهشون بگم قدر بدونید این روزا رووو[تریپ مادربزرگی و اینا:دی] از دانشگاش خوشم اومد,واقعن محیط خوبی داشتُ کلاساش ترو تمیز وشیک بود حتی:دی؛ ینی میشه من تو یه همچین دانشگاه خوبی...ارشد قبول شم آیا؟اونم تهران؟

هعــــــــــــــی جووونی کوشی خووو... رخ بنما19482_eva.gif

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٥ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط بازیگوش نظرات ()

رفته بودم داروخونه کار داشتم،گفتم بزار یه سر کاهو و یه کم خیار بگیرم تو این هوا میچسبه سالادش کنم برا شب...بعد اون وخ یه سر کاهو برداشتمُ یه چنتا خیار و یه دونه از این لیمو ترش گُنده ها!

اصولن تو خونۀ ما همه چی زود میگنده برا همین خیلی وخته که دونه ای خرید میکنم البته اگه من باشم وگرنه که آقای همسر مث اکثر مردایِ ایرونی بزاریشُ و هی تو گوشش نخونی میره و با جیب خالی هم حتی, مغازه رو بار میزنه :-B

خولاصه آقا گفتم چند؟ گفت:2800 تومن! اصولن عادت ندارم بپرسم چرا یا مثلن هر کدوم چقد و اینا؛از آقای همسر وا گرفتم که هر چی میخره فقط قیمت کُلیشو میدونه؛ اما نمیدونم چرا ایندفه پرسیدم: کاهو چقد شد؟ گف خانوم کاهو چیزی نشده که اون لیموِ گرونه! گفتم چند؟ گفت: ندونید بهتره!!! پرسیدم:نه جدی چند؟؟؟ گفت: کیلویی 11هزار تومن!!! ینی رسمن فکم افتااااااااااااد!

____________________________________________________________________________

بازیگوش نوشت: عادت ندارم چیزی رو پَس بدم,ینی روم نمیشه اکثرنُ بخرم دیگه خریدم رفته! اما ایندفه دادم!گفتم این یه دونه لیمو خوردن ندارهخنثی

ایندفه بدون لیمو، پرسیدم چقد میشه؟ گفت:1700...(ینی 1100 تومن یه لیمو!!!) به این فک میکردم که خوبه اکثرن خرید دست من نیس؛وگرنه که قید خیلی چیزا رو میزدم!

 

 

 

 

 

 

 

 

موندم بقیه ای که دستشون به دهنشون نمیرسه چی میخورن؟ چی میکنن اصن؟ زنده ان؟ من اینقد سختمه (و زورم میات اصن پول بدم ) پس وااای به حالِ... اون وخته که دلم میخات خرخرۀ اون مسوول درجه یکِ اجرایـــ ــی مملکتو بجوم وختی پررو پررو افاضات میکنه که: تو این مملکت هیـچ فقیری وجود ندارد:-||| عامل گرونی هم میشناسید دیگه؟ خُرزوخوان :-|

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ توسط بازیگوش نظرات ()

1:از اینکه پست قبلو نوشتم اصن پشیمون نیستم! یه بار دیگه بهم ثابت شد اینجا و دوستایی که دارم چقددددر میتونه کمک حالم باشه؛ ممنونمممم از همتون و اینکه خوندید و تحمل کردین خجالت

2: مسئلۀ من تو پست قبل بیشتر از خود ناراحتی و دلخوریِ پیش اومده،رفتار و اخلاق مزخرف من تویِ عصابنیته که تکرار اون و عادی شدنش میتونه دیگه معذرت خواهی های منو هم بی اثر کنه...بلاخره آدم گنجایشی داره! باید ترکش کنم...یابد یاد بگیرم سکوت مرهم بهتریِ و اون وخ بعدش میتونی بهتر و اثر گذار تر حرف بزنی:-) تو عصبانیت تو هر حرفی بزنی حتی حق،ناحق جلوه میکنه چون داری بد بیانش میکنی!

یادت باشه بازیگوش باید ترکش کنی!

3:خیلیا تو خصوصی هم کمک حالم بودن و مسیج دادن حتی و اینکه فهمیدم خیلیاتون همدردین:دی...واقعن ممنون که ناراحتی من اینقد براتون مهمه...واقعن عزیزید دوستان عزیـــــــــــــــز:-*

______________________________________________________________________________

بازیگوش نوشت: یه اخلاقی که دارم نمیتونم دلخوری رو زیاد کِش بدم و از این اخلاقم بسیار راضی ام...بلاخره یه بدیمو گفتم بزار یه خوبیم رو هم بگم خوزبان ...نشستمو دارم آلبوم آرامـ ــش بهنــ ــام صفــ ـوی رو هی گوش میدم و هی ریپیت و هی باز از اول... بغض امونمو بریده...براش مسیج میدم و ملغمه ای از ترانه هایی که هی داره ریپیت میشه رو مینویسم...روم نمیشه بنویسمش اینجا:دی ینی شعری اختراع کردم خوندنی:دی عاااشقانه ماله یه دقشه اصن:دی

منتظر جواب نیستم راستش!فک میکنم اون قدر ناراحت هس که ...؛یهو فوری جواب میده! نوشته: "اینقد بهنـ ــام صفـ ــوی گوش ندهچشمک" و من عینه این خُلا از خوشالی میزنم زیر گریه و بغضمو خالی میکنم و با اشک براش تایپ میکنم...آروم میشم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تلفن هم میزنه و ...فقط بدیِ آشتی کنون اینه که دیگه تا یه روز لااقل نمیتونی ناز کنی و از زیر کاری که ازت خواسته در بری:-( نیشخند ... باید بریم خونۀ مادرشوهرو سوپرایزشون کنیم؛دارن از سفر برمیگردن؛ساعت 4 (بعد از ظهر امروز) وخته احضاریه اس ینی ساعت خواب من... بهلههههه:-|

*بازم بابت امروزُ این پستایِ در هم برهمم معذرت؛گفتم بی انصافیه نگم الان خوبم:-) بازم ممنون که بودینو هستین11192_gholi2.gif

**کامنت دونی هم پایین در خدمت حضار گرامی است به رسم همون قانونه ورجه وورجه ها:-P

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط بازیگوش نظرات ()

دنیا در آیینۀ جیبی

برگی از درخت است ,

سنگی از کوه ,

قطره ای از دریا ,

قابل حمل است ؛

اما زود تــــ ـــرک بر میدارد!*

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 * رسول یونان

**اینجـــــــــا یه آهنگ خیلی نااااز :-(

____________________________________________________________________________

بازیگوش نوشت: تو ادامه جات مینویسمش...دوس ندارم امروزتونو با حرفام تلخ کنم...چیز خاصی هم نیس؛ فقط بدونید خیلی با خودم جنگیدم تا که بلاخره نوشتم...ببخشید جایی دیگه ای نداشتم...از اون ورم با شوما راحتم...نمیتونم فیلم بازی کنم...دوستون دارم رفقا:-x

 

ادامه جات...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط بازیگوش نظرات ()